نقاش
بین ما و آدمها دوست واژه ای تازه بود
زمین زبان نداشت
گله ای گوسفند تصویر می کرد
زمینی فراخ
دو حلقه آدم با هم دست می دهند
من درختان ِ بلند
من هوای ِ یخ زده
من وحشتی عجیب
من کوه های شکاف برداشته در تصویر
من دریا را درون ِ یک لیوان ِ چین خورده
من گدازه های ِ خون
شمشیر هایی بود
دست هایی جدا از تن
دو حلقه آدم دست های ِ هم را می بریدند
بین ِ ما و آدمها دوست واژه ای تازه بود
حتی میان ِ آدمها و آدمها
تیرداد راد – اسفند 86
زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند ...
فصل تازه ای در راه است ، روز هایی که به هر تقدیر در طالع توست ، روز هایی با هدف های ِ جدید ، لعنت بر هر که گفت عید نوروز بد است .
حتی برای ِ خودکشی سال ِ بعد سال ِ خوبی است ، شاید دختری دست ِ تو را گرفت ، و شاید پسری دست ِ تو را ، و عشق بازی از سر در تو جاری .
بهار ، بهار ، بهار فصل ِ جفت گیری است ، هوا بوی ِ جفت گیری می دهد . حتی زنان و مردان ِ متاهل ، زنان و مردان ِ خود را باری دیگر در آغوش می کشند .
سگ ها و گربه ها بچه می کنند ، مرغ ها جوجه هایشان را در جعبه می چینند ، دست ها هر روز نوازش ِ باران را لمس می کنند .
بی شک در هوای ِ این ماه پریدن آغاز خواهی کرد ، یا این دنیا یا آن دنیا ، پس دست نگهدار .
می تونی بزنی به صحرا و ...
آهای دختر ِ چوپون ، آهای دختر ِ چوپون دل ِ دیوونه رو کشوندی تو دشت و بیابون از این سو به اون سو
چه پاک و آشنا س ساده نگاهت
چه بی ریاست نجابت ِ سلامت
من حتی توی ِ خوابم نمی دیدم
که چشمام وا بشه به روی ِ ماهت
از تو پس کوچه ی تنهای ِ دل
عشق ِ تو منو صدا کرد
خودم و بی خبر از من گرفت
با تب ِ عشق آشنا کرد
آهای دختر ی چوپون آهای دختر ِ چوپون دل ِ دیوونم و کشوندی تو دشت و بیابون از این سو به اون سو
همه عالم و من گشتم و دیدم تا به دشت ِ دیار ِ تو رسیدم
زیر ِ چارقد ِ گلدار روی ِ مو هات ، منم به عشق ِ آخرم رسیدم ...
" خودم و بی خبر از من گرفت " ، خودم از عرف و واژه ی تنها خارج می شود .
خودم شخصیت دار می شود . توانایی ِ آشنایی با تب ِ عشق را پیدا می کند .
خیلی هم نیاز نیست نظریه خوانده باشید تا بدانید که " اشکلوفسکی " در این مورد واژه ی آشنایی زدایی را به کار برده است
( defamiliarization ) ، یا نشان دادن به صورت ِ نو و نا منتظر یا مثلا
نکته ی دیگه ای که هست " دیوونه و " و " دیوونم " بود که مثل ِ یک حلقه و یک لنگر در متن عمل کرده
" دیوونه رو " مثل ِ لنگری است که در متن انداخته شده است ، و با رسیدن به " دیوونم و " این لنگر کشیده می شود .
مثل ِ یک نظام در متن عمل کرده است . " حلقه و لنگر " ، به تعابیر برای ِ درک ِ بهتر است و ...
تکنیک ها را در هر جا می توان یافت ، در ترانه ها ، در صحبت های ِ عادی ِ مردم ، در بنگاه های معاملات ملکی ! ، در شعر های
موجود در پیش و پس و ... فقط کافیست دست بلند کنید و در هوا تکنیک ها را بگیرید و توی ِ جیب تان بگذارید و ...
اما شاعرانی !! هستند که به هیجکدام اینها نیازی ندارند ، شاعران ِ مرسی ! ،
شاعران ِ مرسی از آن دسته اند که هر چه بنویسند منتظرند بشنوند : مرسی !
البته شعر ، دانش ، اندوه ِ مردم ، جسارت ، حقارت ، کثافت ! در شعر انها عجین است . مرسی شاعران ِ مرسی !
امیدوارم تعداد ِ این عتیقه ها همینقدر که هستند باقی بماند .
اما دسته ی مهم تر شاعران ِ کودن اند ! ، این دسته را نباید باز کرد ، چون ممکن است نشود دوخت ! بگذریم .
باری به هر جهت هر مثال ِ ساده ی دیگری نیز می توانید به این مجموعه اضافه و باور کنید که می توانید .
اما هر چه هستید ، خودتان باشید . تولید کننده باشید ، نه مصرفی .
اما شعر ، این بار هم شعر :
از من نرو پرنده ی نیمه جان ِ رو به مرگ
تن هایی ِ روز ها و شب های ِ من
پیش از تو چشم هایم رو به ماه بود
هر شب میان ِ من و تو صحبت از نگاه بود
شرح ِ من از ناز ِ چشم ِ تو می سوخت
داغی و صد آه که پا به ماه بود
کاش ابر ها می رفتند ولایتی دیگر
کاش چشمانم می گریستند بی خبر
کاش من بودم و همان اتاقک ِ چوبی
من و گربه ای به نام ِ ملوس و تو
کاش تختی و خوابی و روبوسی
کاش سیل می آمد و من و خواب در هم آغوشی
چشم باز می کردیم و نبود از اول
نه جهان نه سوپر من و نه ژان وارژن
من از چشم ِ پنجره می افتم
من ناگهان همین میشدم که الا نم
از خیس و عرق در هم آمیخته
در بوی ِ تند ِ عرق آویخته
من کاش بودم و تو بوی ِ تند ِ عرق
من سگ بودم و تو غذای ِ سگ
بهار آمد و پنجره ها رو به مرگ باز شد
سگی کنار ِ جاده زیر و رو شد
دندان های ِ شکسته ات تیرداد
کامیون آمد سگ زیر ِ لاستیک گـُه شد
تیرداد راد – فروردین 86

