تبليغاتX
ترانه بازی
جمعه نهم آذر 1386
ترانه هامو کی می دزده ؟ ...

 

 

 

 

 

یکی بود تو قصه مون وفا نکرد رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

یکی بود زندگیش و هوس سوزوند آبِروش رفت و دیگه اینجا نموند

یکی بود ، یکی نبود و یه پری یه بغل عاشقی های ِ سرسری

کی بود اون که طاقت گریه نداشت عاشق هوس شد و تنهام گذاشت

کی بود کی بود اون تو بودی کاشکی از اول نبودی ................ م . فراهانی  

 

وقتی برگشتم ، جلوی آینه لخت شدم ، حس کردم باز هم از وزنم کم شده ، رفتم توی کمد لباس ها و اون لباسی که خیلی دوستش داشتم و هیچ وقت تنم نمی رفت رو برداشتم . خیلی راحت پوشیدمش و انگار یکبار دیگر از من ، چیزی نمانده بود .

باران خیابان را در آغوش داشت ، با همان لباس نازک ، دویدم سمت ِ خیابان ، تمام ِ خیابان ها را ، چند تا از بچه های ِ انجمن فلسفه در حالیکه سبیل های ِ نیچه ای از شال گردن بیرون زده بود و احتمالا به سبک ِ مادر بزرگ ها زیر لباس هاشان سه چهار دور شال پیچیده بودند .

نمی دانم در آن باران ، چه کلماتی با چه آدم هایی ، و دمپایی زرد در وسط ِ شهر در پای ِ من چه اندیشه ای را اعلام می کرد .  حس نمی دانم یا خالی شدن از هر کسی ، یا تکرار جنتی عطایی که می گفت :

هیچ کس عاشقت ، اون جور که منم نبود و نشد ، لاف نمی زنم

من از تویی که بد کردی با من گله می کنم ، دل نمی کنم

و بعد اومدم اینجا پیش شما تا ببینم در سلامتی کامل به سر می برین Ho  !

 

                                 تیرداد نصری یا محسن نامجو

 

وقتی صحبت از تیرداد بود ، مشخصا تیرداد نصری طرف بحث بود ، وقتی صحبت از بزرگی تیرداد بود ، مشخصا تیرداد نصری طرف بحث بود و نه تیرداد راد ، به هر حال همواره با اعتقاد به شعر هاش نگاه می کردم ، وقتی تیرداد مُرد ، من علی آباد بودم ، چند نفر با گریه زنگ زدن خونه مون تسلیت گفتن ! و خاطرات جالبی درباره مرگ من باقی موند ، وقتی صحبت از مردن شد ، مشخصا طرف بحث تیرداد راد بود ! ،

چند روز پیش یکی می گفت ، تو ، مورد ِ علاقه ترین شاعر برای تیرداد نصری بودی ، حس بدی بود . نخی نامرئی بین ما بود و البته دیواری بلند که مشکل هیچ کدام از تیرداد ها نبودند ، که مشکل کسانی بودند که بین ِ ما دیوار کشیده بودند .

اما جالب تر این که چند روز پیش سلام های ِ گرم و طولانی از خواننده مورد ِ علاقه ام به من رسید ! هیچوقت فکر نمی کردم محسن نامجو مجموعه های ِ شعرم را خوانده باشد ! جالب تر این بود که من همان زمان داشتم " کلی گویی آفت ِ شعر است " را گوش می کردم . 

تلفن رو برداشتم گفتم : کیس َ ؟ ...

من ... هستم ، یه ... می خوام ، در ضمن آقای نا مجو ... !

خوشحالم که بعد از 6 سال شعر نوشتن ، در تنهایی و سکوت ، بی آنکه سگ و نوچه دور خودم جمع کنم ، کم کم ظاهرا دارم یه چیزی میشم .

 

 

نوچه محوری ، یا مرید پروری در واقع تکثیر ِ تعدادی آدم با یک شکل و ترکیب برای کسب ِ مشروعیت در فعلیت ادبیات مطلب غریبی نیست . این که من نتونم شعر خوبی بنویسم ، نوچه جمع می کنم که اونا هم شبیه من بنویسن تا بگم ایناهاش ! من فقط اینجوری نمی نویسم اینا هم هستن .

چند شب پیش با محسن کریمی یه مصاحبه ای داشتم جالب بود . فرصت بشه از روی ضبط پیاده اش می کنم میدم توی یکی از این سایت ها و بخونید جالبه .

 

یاد لاله افتادم ، توی اون روز ِ طوفانی که داشتم بر می گشتم خونه ،

لاله گفت : تیرداد هوای ترکیه خیلی گرفته اس

گفتم : از دل من گرفته تر ؟

گفت :  مامان بزرگم دیروز فوت کرد 

گفتم خدا بیامرزه

گفت : بغلم کن و من برگشتم  ...

 

یاد سما افتادم توی کافی شاپ ، آخرین قهوه ای که با هم می خوردیم بارون بود

گفت : تیرداد من می خوام تریپ لاو بگیرم

گفتم : من نه ...

 

یاد پریسا افتادم ، اون روزی که خیلی کوچیک بود ، با چه اشتیاقی توی کوچه ، پشت ترانس زرد ِ برق ، شورت ِ یه نی نی ِ پسر رو سریع کشیده بود پایین تا ببینه آلت مردونه چه شکلیه ! اون روز بارون بود

 

یاد تولد دادش کوچیکم افتادم ، جمعه ی بارونی ، و چه مغازه ای باز بود ؟ یاد ِ اون دخترِ خیلی خوشگل  که توی مغازه عروسک فروشی چشم ام بهش گره خورده بود ، یا اون چشماش ، خرید من تمام شده بود ، ما با هم حرف می زدیم ، من باید می رفتم ،

بارون خیلی شدید شده ، چند دقیقه اینجا صبر کنید ...

باران کم شده بود ، باید می رفتم ، بهم گفت : روز ِ ... ] نفهمیدم کدوم روز [ شهر بازی مون هم افتتاح میشه ، تشریف بیارین خوشحال میشم ، بعد کاغذش رو داد ، ] حواسم نبود ، شاید به تو هنوز فکر می کردم  [، وقتی برگشتم ، کاغذ دستم نبود ، کجا انداخته بودمش ؟

هفته بعد رفتم جلوی مغازه ، بارون بود ، خیلی ، از پشت شیشه نگاهش کردم ، حواسش نبود ، داشت به یه جای دور نگاه می کرد ، شاید به هیچی فکر می کرد ، سیگارم رو روشن کردم ، زدم به ادامه خیابون ...

 

یاد ِ یلدا افتادم ، با اون صورت ِ سیاه و بیریختش ، و نجابت ِ عجیبش ، و گالری ِ عکس سوپر هایی که برام فرستاده بود ، شاید اگر دست و پاش رو جامعه نبسته بود ، الان توی ِ شبکه پلی بوی ، جای ِ یه زن ِ سیاه ِ آفریقایی بهش یه نقش می دادن تا اسبی ، الاغی ،  ...

 

روی مبل نشسته بودم ، میخ به تلویزیون ، به هیچ چی فکر می کردم ، مامان داشت اتاقم و تمیز می کرد ، گفت : این عروسکه چقدر خوشگله ، این جدیده ؟ گفتم کدوم ؟

و بعد به اتاق نگاه کردم ، تمام دکوری های من عروسک ها و کادو هایی بود که توی این سال ها دوست دختر هام برام خریده بودن ، اما اون عروسک یه چیز دیگه بود .

 

یاد ِ تو افتادم ، یاد ِ اون روز ِ بارونی ، وسط ِ ماه رمضون ، اون روزی که بارون خسیت کرده بود ، اون روزی که هیچ کافی شاپی ما رو راه نمی دادن ، یاد ِ اون روز افتادم ، مانتو ی ِ تو از خیسی ِ بارون به سینه هات چسبیده بود ، اون روز که سردت بود و خودت ُ مدام می چسبوندی به من ، یاد ِ اون روز افتادم .

 

با یاد ِ اون روز از وسط ِ شهر با دمپایی ِ زرد ، با لباس ِ نازک ِ خیس ، سیگار به دست ، توی ِ بارون گم شدم ، تا جلوی ِ در خونه خودمون سیگار هنوز دستم بود ، نمی دونم چندمی بود که روشن میشد ، اما به یقین ، توی اون بارون همسایه ای نبود که سیگار رو توی ِ دستم دیده باشه ، یا من کسی رو نمی دیدم .  شاید زیر ِ لب داشتم شعر ِ فرزاد و زمزمه می کردم :

 

عصر ِ اون روز زیر ِ بارون و به من برگردون

خاطرات ِ لب ِ ایوون و به من برگردون

توی ِ فال افتاده بود  عاشقمی یادت میاد

فال ِ راست ِ توی ِ فنجون و به من برگردون

من می خوام با تو باشم فرقی نداره چه جوری

تو بیا ، با اومدنت ، جون و به من برگردون

 

روی ِ مبل داشتم به یک شاعر مادر ... فکر می کردم . یاد شعر حمید رضا افتادم :

اگه مخ زنی عادت شده واست

حالا میندازم از سرت این عادت

 

تا که پوست کلفت بشه

این دل ِ بی رحم تر از خودت

راحت نمی مونی یک ساعت ....

 

حالا عین ِ خودت تا کنم خوبه ؟ ...

 

حالا که به این جا رسید چند تا لینک خوب می دم ، حتمن سر بزنید :

 

یکم :  

 

بزرگداشت تیرداد نصری در پالتاک با حضور علی عبدالرضایی . برزو علی پور . مهرداد عارفانی .  سعید تنکابنی . زیبا کرباسی . تیرداد راد و ... برگزار شد . برای اطلاعات بیشتر می توانید رجوع کنید به :

 

http://khodkarekamrang.blogsky.com

 

                                                           دوم : 

درباره پیوستن من به گروه مطرود ، سوال شده بود . بله من با علاقه به مطرود اضافه شدم و البته همچنان در جنبش ادبیات غیر متعهد نیز هستم . همچنان اعتقاد دارم با هر گروهی که دارد خوب کار می کند باید کار کرد . یادمان باشد به ذهن مان بیاموزیم که با هم و جدا از هم کار کنیم .

پس از این به بعد دوستان می توانید مقالات و مباحث تئوریک من را در مطرود بخوانید :

 

www.matrod.blogfa.ir

 

                                                  سوم  :

کتاب دوست بسیار عزیزم ، مانی محمدی ، " راست می گفت ... اگر فرصت داشتی گه خودت را هم می خوردی ... "  را از لینک زیر دریافت کنید :

 http://www.news.arooz.com/1386/06/post_47

                                                چهارم  :

بعضی از دوستان اعتراض کردن که چهره ی مظلومی از خودم به نمایش گذاشته ام ،

چشم عکسی از چهره ی ملعون ام ( به تقل از فرشید جوانبخش )  به نمایش گذاشتم که در سمت چپ

وبلاگ مشهود است .

 

                                            پنجـم :

اگر مدتی است که به تماس ها یا اس ام اس ها جواب نمی دهم ، معذرت می خواهم ، حوصله ندارم .

 

                                       ششم :

درباره این که عبدالرضایی در کار های اخیرش از آثار من برداشت کرده است ، نظری ندارم ، بدلیل آن که گرفتن تکنیک از دید من دزدی نبوده و نیست و من خود کم تکنیک از دیگران نگرفته ام . منتها ، استفاده از برخی کلمات که گاهن مبتذل هم هستند ، باید در متن ِ اثر به کار کرد خاص خود برسد که به من ربطی ندارد  . و درباره سوال دوستان ، نه خیر انچنان به رو دست نویسی عبدالرضایی از آثار تازه ام اعتقادی ندارم .

                                   هفتم  :

دو شعر :  

( 1 )

                                                                                                                                                                                     ( Part 11 )

 

برفی سگ سفیدی است

تکه ای از ابر بر پوستش دوخته اند تا بداند  هیچ انسانی از سگ بهتر نیست .

او می داند غیر از شکلات چیزی هدیه اش نمی کنم 

و هنوز فکر می کند اگر همین جور مسواک نزند

 باید به فکر دندان مصنوعی باشد .  برفی زنی است که می خواهد زن من باشد .

و من تفکر محضی از زناشویی ام .

مرد ساکتی که زن می تواند از بی غیرتی اش هر جفت غیرت که می خواهد بخرد .

-         از مجموعه قضیه شعر های ِ خصوصی – رتبه اول جشنواره شعر نقطه سر مرز – مازندران

 

 ( 2 )

دارغوزستان !

 

 

زيرِ  برجک زندان برجی ساخته اند اندازه ی

عمرت قد نمی دهد     

 بفهمی    اين شکلک ها که برايت کشيدم    کش رفتم

 از

    زير سيگاری زن همسايه

 

زيرِ  برجک زندان  نارنجکی افتاد  من کله پايم به هم در انگشت پايم 

پا به پا 

عوض شدم 

 

زير ِ  شلوارم  زير شلواری پوشيدم که اگر بفهمی

به عمرت نديده ای

                کردستانی از عراقی ها

 

زير ِ شلوارم

زير ِ زير شلوارم  مردی معتاد افتاده در خواب منقل و بافور

هی دماغ اش را می گيرد

                          می زند به سيم آخر به زير ِ

زير ِ  پيراهنم

                 زير پيراهنی ! خط های کج و معوجی دارد

روی اش نوشته :

             برگردان با کله زدن ممنوع

 

زير ِ زير پيراهن ام  سوراخی است  اندازه ی

عمری که قد نمی دهد  کشف کنم  :

                 استقلال  آزادی ] ....[   

 

برای ِ برداشت کردن اين محصول تا افغانستان هم

                                      افغانی شدم

 

زير ِ پوست و استخوانم هيچ چيزی هست

که اسمش را گذاشتم    و رفتم  .

 

- شعری حذف شده از مجموعه شعر " حیوان " به قیچی  ارشاد اسلامی . دلیلش را هرگز ...

نوشته شده توسط تیرداد راد در 23:49 | | لینک به این مطلب