چون روح ، وجود ِ تو معمایی بود
آمیزه ای از جنون و تنهایی بود
روزی که تو را خاک در آغوش کشید
زانو زدن ِ مرگ تماشایی بود .
ایرج زبر دست ، در سوگ صادق هدایت
دوست دارم این لیوان ِ سن ایچ رو با دستام لمس کنم . خنک ِ ، خیلی خنک .
بعد انگشتان رو به بینی ام نزدیک کنم . هنوز بوی ِ سیگار روش نشسته .
همیشه از این بو بیزار بودم . اما توی این 7 سال اخیر هیچ کس اینقدر به من
نزدیک نشده بود !
می خواستم درباره " دختری با گوشواره مروارید " بنویسم . درباره گرت که
خیلی خوب توی ِ متن شخصیت پردازی شده . اما ترسیدم . کتاب و سروش برام
هدیه فرستاده بود . اول فیلمش رو دیده بودم . بعد دنبال ِ کتاب می گشتم .
ترسیدم به نوشتن معتاد بشم . من همیشه توی ِ زندگی به چیزی معتاد بودم .
آدامس ، مشروب ، قرص های ِ فیل افکن ، گریه کردن زیر ِ دوش حمام ،
شعر نوشتن ، به خواندن ِ زیاد ،به نماز های شب ،به توبه های پی در پی ،
، اعتیاد شدید به موسیقی ، خود آزاری ، به دختری که دیگر نیست ،
این آخری را هنوز نمی شود ترک کرد .
به آغوشی که هیچگاه تنهایم نمی گذارد .
به ستاره های بی انتهایی که از هر سو به میدان ِ دفتر ِ سینه ام هجوم می آورند .
گاهی فکر می کنم سربازی در لباس ِ رزم مقابلم ایستاده ، مداوم صدام می زند
تیرداد ، بیا برویم ، کجا ؟ به سرزمینی دور تر از میان ِ کلمات
این روز ها خواب ِ مرگم را می بینم ، چه حس ِ خوشایندی دارم ،
انگار دیگر نیازی به زدن رگ ِ تنهایی راست دست نیست ،
حتی باد هم مهربان شده ، در اتاقم باز است و پنجره تا نیمه از پرده فاصله دارد ،
باد خودش را به پاهایم می مالد ، شبیه گربه ای که خودش را می مالد ، حتمن غذایی
برای خوردن می خواهد ، و بعد دستت را گاز می زند
همیشه این فکر که هیچ دو روزی از زندگی اخلاقم یکی نبوده ! عجیب حالم را می گیرد .
حتی هیچ دو روزی در زندگی چهره ام یکی باقی نمی ماند ! شرجی ام خیلی شرجی !
" تریسی شوالیه " وقتی به پایان داستان ِ تاریخی خود می رسد . قلم ِ سرنوشت را می چرخاند .
" گرت " یه دختر خدمت کاره ، که برای نقاش معروف یان ورمر کار می کنه و پیتر همسر آینده
گرت قرار باشه ، وقتی گرت بخاطر یان ، پیتر رو رها می کنه ، اونقدر حواشی ِ زندگی توی ِ
ذهن ِ کوچیکم جمع میشه که نگو ! همه ما فرامتن های زندگی مون رو توی این داستان ها می بینیم
پس بزار شخصی نشه ، اما وقتی کار ورمر با گرت تموم میشه میگه برو ! دیگه نیازت نیست
چرا تریسی دل مخاطب رو نمی شکنه ؟ چرا باید بنویسه گرت و پیتر ازدواج می کنن ؟
مگه برای صدا و سیمای ِ جمهوری اسلامی چیز نوشته که آخرش ... ؟
چرا پیتر انقدر راحت به گرت تن میده ؟ در نگاه ِ اول تریسی طوری متن رو تموم می کنه که مخاطب میگه : نمی خواست دل من بشکنه خوب تمومش کرد ، اما میشد فکر کرد نه ، پیتر اونو پس زد
و گرت همه چیز رو از دست داد ، نه عشق ، نه خانواده ، هیچ دوم دیگه سهمش نیست .
میشد سرنوشت گرت و فرانسیس که برادرش بود یکی باشه ، اما چرا نشد ؟
چرا وقتی کنت فون روی ، گرت را تنها به دام می اندازد و به تجاوز او دست می زند . قبل از هر چیز کورنلیا که آرزوی ِ ناکامی ِ گرت را دارد مانند فرشته ی نجات سر می زند ؟
چرا اتفاقی که برای فرانس می افتد برای ِ گرت نمی افتد ؟ گویا گرت آمده است تا خوشبخت از متـنی که بدبختی در آن موج می زند بیرون برود ؟
به نظر می رسد حتی تریسی شوالیه نیز مونث بودن گرت را در نظر می گیرد . شاید احساس می کند او هم زنی است مثل ِ گرت . اما گرت خیانت کرده است به پیتر ، حتی وقتی در اتاق زیر ِ شیروانی به آرامی منتظر می شود شاید ارباب بیاید پایین و او را با مو هایش ببیند . اولین باری که حاضر است مو های سرش را مردی دیگر ببیند .
داستان در دوران قرن 16 است . وقتی ارباب نمی آید ، حر کت می کند به سمت ِ بازار ِ حیوان فروش ها ، پیتر را از میخانه ای بیرون می کشد و در کوچه ای همیشگی به هم آغوشی می پردازد و ...
گرت به پیتر به عنوان ِ زیر سری نگاه می کند . پیتر مکانی امن برای هوسی است که دیگری ارضا نکرده است .
تریسی تمام ِ حرف ها را در زیر ترین لایه های ِ متن خود زده است . اما حمایت ِ زیر ِ پوستی ِ تریسی را نمی شود انکار کرد .
اما به نظر می رسد این یک شکاف ِ بزرگ ِ فرهنگی است که ما به آن مبتلا بوده ایم . انگار غیرت اساسی ترین چیزی بوده است که باید یاد می گرفتیم ، چه غیرت ِ خوبی ، اما غیرت احساس ِ مالکیتی یک طرفه است !
چرا ؟
" در پایان ِ آن چیزی که ، زندگی شهوانی ، می خوانیم ، تنها عشقی که باقی می ماند ، عشقی است که همه چیز در خود دارد :
همه ی نا امیدی ها ، همه ی شکست ها ، و همه ی خیانت ها را در خود دارد . عشقی که این واقعیت تلخ را می پذیرد که : در پایان هیچ تمنایی عمیق تر از تمنای ِ ساده ی مصاحبت با یکدیگر باقی نمی ماند. "
" گراهام گرین "
فکر می کنم همین جمله های ساده ، پاسخ ِ سوالات ِ مطرح شده را گفته است .
نیاز نبود درباره ی" نا تمام ی من " بنویسم . به زودی با نشر باران در سوئد به" چاپ سوم "
می رسد . این ها همه نا تمامی از تیرداد راد هستند که تمامی ندارد . کاش مرگ ما را از هم جدا می کرد .
و اما شعر برای آنها که در خواست کردند :
( 1 )
بعد از من زمين خود كشي خواهد كرد
كوه ها تو را بعد از من با صداي ِ من صدا مي كنند بلند
دست ها به آسمان نمي رسند
پس آسمان را به زمين مي كشند
بعد از تو زمين دو نيمه مي شود
ابري از درياي ِ سينه ام بخار مي كند
ايستگاه از هيچ قطاري استقبال نمي كند
من مسافرم ، نام ِ من ؟ مسافر كوچولو
از سرزمين ِ گياهان ِ هرز آمده ام
نام ِ مادرم ؟ يار مسيح
پدر را آفت زده بود ، بيشتر نمي دانم
از جزايري مي رسم كه يخ بسته است
در ساحلي مي ميرم كه درياچه اش خشكي بست
عاشق گفت :
حالا آه مي كشم پشت ِ آه
كاش مشت بودم كه باز مي شدم
يا كلاغي گمراه ،
از متن ِ خودم مي زنم بيرون
كسي اطرافم را ندارد مي خندم .
تيرداد راد – تير 86
( 2 )
تف سر بالا هیچ وقت به مقصد نمی رسد
من تف سر بلند بودم
برای دست هایی که خیس بالا بود
دستم را ، از بینی ام بیرون نکـش
شبیه تابلویی هستم که می توانی کـنارم باشی
و بعد دماغ در عکس بر جسته باشد
شروع شعر را مردم شعر نمی دانند
شروع من از هیچ بود از نگا تیو
پس بیشتر شعرم داشتند
و بیشتر پاس خوردم
وبیشتر پاس شدم
تف سر بالا هیچ وقت به مقصد نمی رسد
با خیال همین فکر ها
تف سر بالا روی صورت ِ قشنگ تو افتاد .
تیرداد راد – 17 / 9 / 85

